محمد مهدیمحمد مهدی، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره

محمد مهدی عشق مامان و بابا

سوپرايزمون كردي شوهري. و محمد مهدي قصاب ميشود

سلام گلم خوبي سادته مامان گفتم شايد بابا فر بخره ؟حدسم درست بود پريشب بابا با فر امد خانه با اينكه از قبل ميدونستم ولي كلي ذوق كردم ؛امروزم نصبش كردن فقط مونده لوله كشي گازش و بعد هم پيش بسوي انواع كيك و غذا پسر گلم امروز حمام كردي و حسابي تميز و خوشكل شدي بعدشم شير خوردي و لألا بعد از اينكه بيدار شدي با هم رفتيم تو اشپز خانه تا من گوشت ها رو چرا كنم ،پسر گلمو گذاشتم تو كريرش و با دلهره كه شما چه عكس العملي نشان خواهي داد دمه ي چرا گوشت رو زدم تا روشن شد با تعجب به اطرافت نگاه ميكردي كم كم داشت گريه ات ميگرفت كه من با صداي بلند گفتم محمد مهدي ,ني ني و بالا و پايين ميپريدم شما كه منو ديدي ديگه گريه نكردي من بي نوا هم تند و تند گوشتا رو چرخ ...
20 شهريور 1391

پخت كيك

سلام ماماني حالت خوبه؟ امشب كيك پرتقالي پختم ،تعريف نباشه خيلي خوب شد ولي كاش ميشد بخوري گلم الان روي پامي دارم ميخوابونمت شما هم به يك نقطه خيره شدي اگر يكم ديگه تلاش كنم خوابت ميبره راستي فكر كنم بابا ميخواد سوپرايزمون كنه ولي ماجرا لو رفت.گلم اخه ما گاز تو كار داريم يعني فر نداريم و من با توستر كيك و …ميپزم چند روز پيش با بابا جون رفتيم چند تا فر توكار ديديم اما بابايي گفت فعلا نخريم منم موافقت كردم (الان خواب رفتي) ديدم رفتار بابايي امروز يطوريه ها عصر بابا جون زنگ زد و در مورد فري كه پسنديده بودم پرسيد اره درست حدس زدي فكر كنم امشب بابايي أونو خريده ؛فردا نتيجه رو برات مينويسم
18 شهريور 1391

دوباره حمام

گل پسرم امروز جمعه هست و چون بابايي خونس شما زودتر از هر روز بيدار شدي من و تو بابا بأهم برنامه ي مودك ديديم گلم شما به تلويزيون خيلي توجه ميكني به طوري كه هركي نگاهت ميكنه خندش ميگيره و ميكه نگاهش كنيد انگار منتقد برنامه هاي تلويزيونه بابا امروز براي خريد رفت بازار ولي ماشينش تو راه خراب شد و پياده بقيه رأهو امد خانه خداكنه هرچه زودتر درست بشه ماماني عصر بعد ازشير خوردن بهت ويتامين دادم ولي يكدغعه هرچه خوردي بالا اوردي تمام گردنت و موهات كثيف شد بابا گفت ببريمش حمام گلم چه حمامي چه حمامي اول حسابي تو استخر باديت اب بازي كردي و بعدشم حسابي شستمت الأنم خوابيدي ودر خواب به حالت شير خوردن لبهايت را تكان ميدهي   ...
17 شهريور 1391

حمام كردن

سلام پسري خوبي مامان عزيزم امروز ساعت ١٢بيدار شدي گلم وقتي چشماتو باز ميكني اگه كسي رو ببيني ميخندي أنقد بانمك ميشي كه خدا ميدونه كمي شير خوردي و بازي كرديم بعد بازي ماماني ناهار شو پخت بعد از أون گفتم ني ني خوبمو ببرم حمام ايمن عكساشه   ...
16 شهريور 1391

اولين تداركات برای اولین غذا

سلام محمد مهدی خوبی مامان؟ عزیزم دیروز برات ارد برنج درست کرد م اگه گفتی چرا؟ برای اینکه وقتی شش ماهت تموم شد براتون حریره درست کنم.میدونی حریره چیه؟ حریره اولین غذایی که نوزادها بجز شیر مادر در اولین روز هفت ماهگی باید بخورن و از ارد برنج شیر و بادام درست میشه پسر گلم دیروز بردیمت پیش عموی بابایی که دکترن اخه چشمای خوشکلت عفونت کرده بود  الهی قربونت بشم وقتی خواست معاینت کنه تا دست عمو بهت میخورد میخندیدی شاید فکر کردی عمو داره باهات بازی میکنه عو هم که این وضعو دیدی شروع کرد بابهت بازی کردن قند عسلم وای که چقدر تو مهربونیییی مامانی  .انشاالله هرچه زودتر خوب بشی گل مامان تازگیها یاد گرفتی که وقتی سرت روی بالشه گردنت ...
12 شهريور 1391

سه ماهگی محمد مهدی

       پسر گلم در این عکسا شما حدودا سه ماهه بودی اون روز چهلم پدربزرگ من بود(هرکس اینجاست برای شادی روحشون فاتحه بفرسته ممنون)هوا خیلی گرم بود اخه تابستون بود تورو گذاشتم خونه مامان جون و خودم رفتم مراسم وقتی اومدم خواب بودی عزیزم ...
12 شهريور 1391

اولین نوشته

سلام عزیزم این عکس مال زمانیه که شما یازده روزت بوده برده بودیمت دکتر برای سنت کردنت .همچین ژست گرفته بودی که انگار میدونستی میخوایم ازت عکس بگیریم                            گلم چندتا عکس از کوچولوییت برات میذارم .تو این عکس حدودا یک ماهه بودی                        در این عکس حدودا بیست روزه بودی                  ...
10 شهريور 1391

هنرهاي جديد ني ني

سلام گل پسر خوبي ؟مامان اميدوارم الان كه داري اين نوشته رو ميخوني سلامت خوشحال و موفق باشي . عزيزم چند روزيه كه ياد گرفتي به پهلو بخوابي بدون كمك من ،قبلا فقط به كمر ميخوابيدي.ولي چند شب پيش با صداي غر زدنت بيدار شدم ديدم به پهلو خوابيدي دهنتم باز كردي و غر ميزني كه اي مامان خوابالو من شير ميخوام بيدارشو.گلم نميدوني چقدر خوشحال شدم اخه شباي قبل وضعيت خيلي فرق داشت هنر دوم پسري ديگه گردنتو خوب ميگيري و به اين ور و أنور نمي افته هنر سوم وقتي صدات ميكنيم به طرفمون برميگردي وبأ أون چشماي بچگونت نگامون ميكني وأي قربون أون قيافه ي بانمكت بشم ماماني عزيزم'گلم
9 شهريور 1391

خريد

سلام پسر گلم ديروز عصر براي اولين بار با هم رفتيم خريد حالا حدس يزن چي خريديم بله سه تا كتاب داستان ويك اسباب بازي ميدوني كدوم وكي از اسباب بازياتو ميگم ؟ مكعب هوش انوي كه چهارتا مكعب رنگي داره بعد خريد با هم رفتيم خونه ي مانان جون توهم حسابي خوابت مي أمد كمي شير خوردي و خوابيدي ولي هنوز پنج دقيقه نشده بود كه ديدم از اتاقي كه تو او نجا بودي صداي گريه مياد بله گلم بيدار شده بود ماماني خستت نكنم ديگه نخوابيدي كه نخوابيدي تا ساعت چهار صبح نميدوني من كه ديگه از خستكي داشتم غش ميكردم بابايي هم چشماش حسابي قرمز شده بود بالاخره بعده با يك فن مادرانه موفق شدم پسرمو بخوابانم ؛عزيزم نميدوني من وبابايي چقدر دوستت داريم امروز بردمت حمام حسابي تميز و دو...
6 شهريور 1391
1